I Love You

I LOVE YOU

نعجّب نكنيد اينجا همه چي در همه

منوي اصلي

آرشيو موضوعي

آرشيو مطالب

ساعت

امکانات


با من حرف بزن.......

 

مردي با خود زمزمه مي کرد:


                                                       خدايا با من حرف بزن!

يک سار شروع به خواندن کرد،‌ اما مرد نشنيد.

مرد فرياد برآورد:

خدايا با من حرف بزن!

آذرخش در آسمان غريد، اما مرد اعتنايي نکرد.

مرد به اطراف خود نگاه کرد و گفت:

پس تو کجايي؟ بگذار تو را ببينم!

ستاره ‌اي درخشيد، اما مرد نديد.

مرد فرياد کشيد:

خدايا به من معجزه‌ اي نشان بده!

کودکي متولد شد، اما مرد باز توجهي نکرد...

مرد در نهايت يأس فرياد زد:

خدايا خودت را به من نشان بده و بگذار تو را ببينم...

از تو خواهش مي کنم...

پروانه‌اي روي دست مرد نشست، و او پروانه را پراند و به راهش ادامه داد.

ما خدا را گم مي کنيم در حالي که او در کنار نفسهاي ما جريان دارد...

خدا اغلب در شاديهاي ما سهيم نيست...

تا به حال چند بار شاديهايمان را آرام و بي بهانه به او گفته ايم؟

 

که چقدر همه چيز خوب است؟

که او چه خوب هست؟؟

خيال مي‌کنيم تنها زمانيکه به خواسته خود رسيده ‌ايم او ما را ديده و حس کرده است اما...

گاهي بي‌پاسخ گذاشتن برخي خواسته هاي ما نشانگر لطف بي اندازه او به ماست...

                                             تا بحال به او گفته ايم که چقدر خوشبختيم؟؟

نويسنده: Ehsan تاريخ: چهارشنبه 10 آبان 1391
موضوع: [Post_Cat_Title] لينک به اين مطلب ارسال نظر(0)

درباره وبلاگ
احسان هستم متولد 39/4/1996 میلادی و 10/2/1375 هجری شمسی. و وبم متولد 2012/1/27 ميلادي و 1390/11/7 هجري شمسي. بازدید کننده عزیز لطفا پس از خواندن هر مطلب نظر خود را ثبت کنید لطفا از وبلاگ شماره دو اين وبلاگ هم ديدن كنيد http://ehsan1375.loxblog.com

جستجوي مطالب

طراح قالب
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران