I Love You

I LOVE YOU

نعجّب نكنيد اينجا همه چي در همه

منوي اصلي

آرشيو موضوعي

آرشيو مطالب

ساعت

امکانات


عشق يعني چي ؟؟؟؟؟


دختری کنجکاو می پرسید:

ایها الناس ، عشق یعنی چه ؟

دختری گفت: اولش رویا

آخرش بازی است و بازیچه




مادرش گفت: عشق یعنی رنج

پینه و زخم و تاول کف دست

پدرش گفت: بچه ساکت باش

بی ادب! این به تو نیامده است!




رهروی گفت: کوچه ای بن بست

سالکی گفت: راه پر خم و پیچ

در کلاس سخن معلم گفت:

عین و شین است و قاف ، دیگر هیچ




دلبری گفت: شوخی ِ لوسی ست

تاجری گفت: عشق کیلو چند ؟

مفلسی گفت: عشق پر کردن ِ

شکم خالی زن و فرزند




شاعری گفت: یک کمی احساس

مثل احساس گل به پروانه

عاشقی گفت: خانمان سوز است

بار سنگین عشق بر شانه




شیخ گفتا: گناه بی بخشش

واعظی گفت: واژه بی معناست

زاهدی گفت: طوق شیطان است

محتسب گفت: منکر عظماست !




قاضی شهر عشق را فرمود

حد هشتاد تازیانه به پشت

جاهلی گفت: عشق را عشق است

پهلوان گفت: جنگ آهن و مشت




رهگذر گفت: طبل تو خالی ست

یعنی آهنگ آن ز دور خوش است

دیگری گفت: از آن بپرهیزید

یعنی از دور کن بر آتش دست




چون که بالا گرفت بحث و جدل

توی آن قیل و قال من دیدم

طفل معصوم با خودش می گفت:

من فقط یک سوال پرسیدم !


نويسنده: Ehsan تاريخ:
موضوع: [Post_Cat_Title] لينک به اين مطلب ارسال نظر(0)

اس ام اس عاشقانه و رمانتيک -Love Sms
اس ام اس هاي عاشقانه و رمانتيك

 

اس ام اس  عاشقانه و رمانتيک -Love Sms




به سلطان حقيقتها فراموشت نخواهم کرد، تو تنها شعله اي هستي که خاموشت نخواهم کرد.

------------------

باختم در عشق، اما باختن تقدير نيست، ساختم با درد تنهايي، مگر تقدير چيست؟
------------------

در آيينه مي افتاد وقتي که باد مي آمد و آشفته ام ميکرد، وقتي که غروب ميرفت و نا تمام ميماندم،

در آيينه مي افتاد و خدا بازتاب تو بود و تو بازتاب خدا که در آيينه مي افتاد. (فروغ فرخزاد)

------------------

گر جفاي روزگار تکه کند قلب مرا، روي هر تکه نويسم اسم زيباي تو را.

ادامه مطلب
نويسنده: Ehsan تاريخ:
موضوع: [Post_Cat_Title] لينک به اين مطلب ارسال نظر(0)

حکایت شیری که عاشق آهو شد

 

شیر نری دلباخته‏ی آهوی ماده شد.

شیر نگران معشوق بود و می‏ترسید بوسیله‏ حیوانات دیگر دریده شود.
از دور مواظبش بود…
پس چشم از آهو برنداشت تا یک بار که از دور او را می نگریست،
شیری را دید که به آهو حمله کرد. فوری از جا پرید و جلو آمد.
دید ماده شیری است. چقدر زیبا بود، ...

گردنی مانند مخمل سرخ و بدنی زیبا و طناز داشت.
با خود گفت: حتما گرسنه است. همان جا ایستاد و مجذوب زیبایی ماده شیر شد.
و هرگز ندید و هرگز نفهمید که آهو خورده شد…
نتیجه اخلاقی : هیچ وقت به امید معشوقتون نباشید !! و در دنیا رو سه  چیز حساب نکنید اولی خوشگلی تون دومی معشوقتون و سومی را یادم رفت. اها اینکه تو یاد کسی بمونید وقتی لازمه .



نويسنده: Ehsan تاريخ:
موضوع: [Post_Cat_Title] لينک به اين مطلب ارسال نظر(0)

داستان عاشقانه

داستان عاشقانه


آخیش ، همه چیز فعلا تموم شد ، دیگه تنهای تنها شدم ، دیگه وقتی غصه میخورم کسی نیست که ناراحت بشه و غصه بخوره ، چرا همه به من طور دیگه ای نگاه میکنند ، حتی درختهای بلند این خیابان که به خیابان انقلاب ختم میشه ، چرا بهش گفتم اونطرفی بره ! ، میتونست از همینجا هم بیاد ، بگذار عقب رو نگاهی کنم ، هنوز سر جاش ایستاده بود و نگاهم میکرد ، چی بهم گفت ، گفت برو دنبالش ، محمد رضا کجا رفت ، ولش کن ، بگذار بره ، دیگه هیچکس و نمیخوام ، اونم رفت که رفت ، اصلا امشب خونه هم نمیرم ، میرم توی پارک میخوابم ، نه ، اینطوری که نمیشه ، دلم نمیخواد ، دل اونم نمیخواد ، ولی باید اینکارو کنیم......



براي ديدن ادامه داستان به ادامه مطلب برويد




ادامه مطلب
نويسنده: Ehsan تاريخ:
موضوع: [Post_Cat_Title] لينک به اين مطلب ارسال نظر(0)

داستان عاشقاته

  شرط عشق

 

 

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد. 

 

 

نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید.

 

 

 

                          بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند.


 

مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید. موعد عروسی فرا رسید.


 

زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود.


 

مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد.


 

20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود.


 

همه تعجب کردند.


مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم".



نويسنده: Ehsan تاريخ:
موضوع: [Post_Cat_Title] لينک به اين مطلب ارسال نظر(0)

مفهوم عشق

 
این هم خلاصه ای از نظریات افلاطون در مورد عشق(همون عشق معروف افلاطونی):

مفهوم عشق به طور کلی عبارتست از هر گونه سعی و کوشش برای رسیدن به خوبی و سعادت که بالاترین هدف است . اما در مورد کسانیکه از راههای گوناگون مثل تحصیل ، پول ، ورزش،فلسفه و ... بدنبال این هدف میروند کلمه عشق بکاربرده نمیشود و کسی اینگونه افراد را عاشق نمیداند و فقط در مورد عده معدودی که از راه مخصوصی بدنبال آن هستند نام کلی عشق بکار برده میشود.
بعضیها میگویند : کسانیکه در جستجوی نیمه دیگر خود هستند عاشق میباشند اما هدف عشق نه نیمه است و نه تمامی ، اگر این نیمه و تمام در عین حال خوب نباشد ، مگر نه اینست که مردم با رضا و رغبت به بریدن دست و پای خود تن در میدهند وقتیکه این دست و پا که اعضای بدن هستند فاسد و مضر شده باشند . پس صحیح نیست که بگوییم هر کسی در جستجوی آن چیزیست که متعلق به خودش میباشد مگر اینکه در عین حال معتقد باشیم که فقط خوبی است که متعلق به ما و خویش ماست . بنابراین آنچه مردم دوستش دارند جزخوب چیزی دیگر نمیباشد و بشر میخواهد برای همیشه مالک خوبی باشد و آنرا بدست آورد ، بطور خلاصه عشق عبارتست از اشتیاق به دارا شدن خوبی برای همیشه ، برای ابدی شدن عشق باید زیبایی و خوبی را تولید کرد خواه جسما" و خواه روحا" بنابر این بشر بدنبال زیبایی میگردد تا بتواند در او تولید کند و ابتدا فریفته زیبایی ظاهری میشود و فقط به یک زیبا دل میبندد و ازین دلبستگی افکار و اندیشه های زیبایی در او بوجود میاید و سپس متوجه میشود که زیبایی ظاهری یک فرد با دیگری یکیست وبنابراین اگر قرار باشد که بدنبال ظاهر باشد علت ندارد که یکی را بر دیگری ترجیح دهد و با این دریافت عاشق تمام کسانیکه زیبا هستند میشود ودیگر عاشق 1 نفر نیست ، زیرا یکی در نظر او کوچک و بی معنی جلوه میکند ، سپس متوجه زیبایی روح میشود و آنرا بمراتب بالاتر از زیبایی بدن خواهد شمرد. در این مرحله اگر کسی پیدا شود که روحی زیبا در عین به بهره بودن از زیبایی جسم داشته باشد دل در او خواهد بست و دائم متوجه افکارش میشود و بدین ترتیب به مرحله ای خواهد رسید که زیبایی عوالم معنوی و کوششهای اخلاقی را روءیت میکند . کسیکه زیبایی را طی این مراحل تجربه کند به زیبایی همیشگی و مطلق خواهد رسید و به اعتقاد افلاطون عشق رهبریست که ما را به سمت این زیبایی هدایت میکند و ازین جهت قابل ستایش است

خلاصه اینم از عشق افلاطونی
 
__________________
بگذار تا شیطنت عشق چشمان تورا به عریانی خویش بگشاید،شاید هرچند آنجا جز رنج و پریشانی نباشد اما کوری را بخاطر آرامش تحمل نکن
 


                                                             

 

مفهوم عشق

 

از استاد دینی پرسیدند عشق چیست؟ گفت:حرام است .

از استاد هندسه پرسیدند عشق چیست؟ گفت:نقطه ای که حول نقطه ی قلب جوان میگردد .

از استاد تاریخ پرسیدن عشق چیست؟ گفت:سقوط سلسله ی قلب جوان .

از استاد زبان پرسیدند عشق چیست؟ گفت:همپای love است .

از استاد ادبیات پرسیدند عشق چیست؟ گفت : محبت الهی است .

از استاد علوم پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق تنها عنصری هست که بدون اکسیژن می سوزد .

از استاد ریاضی پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق تنها عددی هست که هرگز تنها نیست .

از استاد فیزیک پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها آدم ربائی هست که قلب را به سوی خود می کشد .

از استاد انشا پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها موضوعی است که می توان توصیفش کرد .

از استاد قرآن پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها آیه ای است که در هیچ سوره ای وجود ندارد .

از استاد ورزش پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها توپی هست که هرگز اوت نمی شود .

از استاد زبان فارسی پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها کلمه ای هست که ماضی و مضارع ندارد .

از استاد زیست پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها میکروبی هست که از راه چشم وارد می شود .

از استاد شیمی پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها اسیدی هست که درون قلب اثر می گذارد.
ا
ز خودم پرسیدم عشق چیست؟گفتم …………………….
دوستت دارم تا اخرین نفس عزیزم.

 

راستی تصویر بالا کاراکتر چینی سنتی به مفهوم عشق است


 


نويسنده: Ehsan تاريخ:
موضوع: [Post_Cat_Title] لينک به اين مطلب ارسال نظر(0)

عشق بهتر است يا ثروت يا موفّقيّت؟

عشق!!

زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید.


به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید

 

 داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.»


آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟»


زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.»


آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم منتظر می مانیم.»


عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد...........


نويسنده: Ehsan تاريخ:
موضوع: [Post_Cat_Title] لينک به اين مطلب ارسال نظر(0)

داستان عاشقانه
 داستان عاشقانه ((( شب عروسي ))) 
 

شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست.

 

 میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض

 

 کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد

 

سروسیمه پشت در راه میره داره

 

 از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره

 

پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ،

 

در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد

 

طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو

 

 می شکنه میرند توش. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده.

 

 لباس قشنگعروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده!

 

همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه

 

  می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که

 

با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو

 

 هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی

 

لرزان کاغذ را برمیداره، بازش می کنه و می خونه :.......


نويسنده: Ehsan تاريخ:
موضوع: [Post_Cat_Title] لينک به اين مطلب ارسال نظر(0)

داستان عاشقانه جديد

 داستان عاشقانه

 

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی

 

اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با

 

 تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم

 


تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..

 

نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری

 

 نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم

 

 تو قلبتو به من بدی و به خاطر

 

 من خودتو فدا کنی..ولی این بود اون حرفات..

 

حتی برای دیدنم هم نیومدی…شاید من دیگه

 

هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید…

 

چشمانش را باز کرد..دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت

 

 چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت نگران

 

نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت

 

کنید..درضمن این نامه برای شماست..!

 


دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد.

 

 بازش کرد و درون آن چنین نوشته شده بود:

 

سلام عزیزم.الان که این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.

 

از دستم ناراحت نباش که بهت

 

 سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که

 

 قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این کارو

 

 انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت)

 

قلب

دختر نمیتوانست باور کند..اون این کارو کرده بود.

 

اون قلبشو به دختر داده بود..

 


آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش

 

جاری شد..و به خودش گفت چرا

 

هیچوقت حرفاشو باور نکردم…

 

گردآوری: مجله آنلاین روزِ شادی


نويسنده: Ehsan تاريخ:
موضوع: [Post_Cat_Title] لينک به اين مطلب ارسال نظر(0)

درباره وبلاگ
احسان هستم متولد 39/4/1996 میلادی و 10/2/1375 هجری شمسی. و وبم متولد 2012/1/27 ميلادي و 1390/11/7 هجري شمسي. بازدید کننده عزیز لطفا پس از خواندن هر مطلب نظر خود را ثبت کنید لطفا از وبلاگ شماره دو اين وبلاگ هم ديدن كنيد http://ehsan1375.loxblog.com

جستجوي مطالب

طراح قالب
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران